نجم الدين ابو الرجاء قمى
370
تاريخ الوزراء ( فارسى )
ز زائر و رافد 173 ر زائر و علوى و شاعر و صوفى 172 پ زاغ سيهپوش باشد 115 پ زاغ عزل بر نشيمن منصب نشستن 188 ر زاويهء رباط عزل 130 ر زاويهء عطله 43 ر زاهدك 58 ر زاهد پاچهفروش 57 پ 59 پ زبالهء قنديل او برافروختند 137 ر زبان چون زبانهء ترازو از سخن باز ماندن 124 ر زبان در دهان زمانه 56 ر زبان فرو بستن 228 پ زبانى بىسخنتر از زبان سوسن 179 ر زبانى خشكتر از زبانهء قفل 174 پ زخارف دنيا در چشم او محل ندارد 219 پ زخم جراحت تازه كردن 162 پ زخم شمشير آبدار 205 ر زخم عزل بر سرآمده 129 پ زخمگاه شمشير 163 پ زر از منقار سيمرغ كه نديدى بيرون آوردى و آن را به نرخ آب خرج كردى 170 ر زر باريدن 16 ر زر بر صفحهء منقش 50 ر زر بر كمر زدن 24 پ زر به آتش خالص شود 33 ر زرتافت كارگاه گردون 147 پ زر چون آتش بيند بگذارد 116 ر زر در خاك نپوسد و رنگ بنگرداند 2 ر زردهء شام و ابلق صبح 81 ر زر ركنى 17 پ زرقپاش ازرقپوش 157 پ زرق هركجا زر بيند بربايد 136 پ زره آب از باد باشد 216 ر زشتتر از سرسام و برسام 150 پ زشتتر از طلعت وامخواه و رقيب و كتاب عزل و قدم لبلاب در دست بيمار و حقنه كه درد باز افزايد 58 پ زعارت طبع 125 پ زعفران بر باد دادن 89 ر زمام حل و عقد به دست داشتن 171 ر زمانه باد عالم و جاهل بنشاند 225 پ زمانهء دشمنروى 213 پ زمانه وقتى نيكى كند و وقتى بد عهدى 22 پ زمين از مرغزار فضل او آسمان است 182 ر زمين از يخ خفتان و جوشن پوشيدن 98 ر زمين او لوح بود و تازيانه محلاج 115 پ زمين خدمت بوسيدن 146 ر زمين فضل را كان گوهر و ياقوت بودن 222 ر زمين هر ثقل كه ممكن گردد برگيرد 46 ر زن آبستن از هر بوى ، نواله خواستى 57 پ زن پير سپر مرده را از اين معنى خنده